سلام

نمیدونم چن سال اینجا نبودم

امشب برای آرمینم، عشقم، امیدم، نفسم، زندگیم مینویسم

عزیز بی تکرار من تا ابد میخامت ♥♥♥

کاش میشد صدای نفس هاتو که الان کنار گوشمی رو اینجا ثبت کنم

وقتی میچرخی طرفم و سرت و میچسبونی بهم دلم میخاد دنیا از حرکت بایسته و من باشم و تو ♥♥♥

عشق من

قربون اون عشق بازیامون برم عشق من 😍😍😍

 

 

نسیم زودگذر

 دوباره و دوباره و دوباره یادت افتادم... 

یعنی ممکنه یه روزی ببینمت... 

دلم برای حس خوب بودنت تنگ شده ...

اتفاق بد

 

 

دوشنبه صبح ...

سحری خوردیم ...

ساعت 5/50 دقیقه صبح دیگه نتونستم طاقت بیارم و ملتمسانه صدات کردم ...

صدای آروم و پر از ناله منو چه زود شنیدی ...

سراسیمه اومدی طرفم و فقط صدای قربون صدقه هاتو می شنیدم که میگفتی آروم باش ...

تمام مسیر سرم رو پاهات بود و گریه میکردم و به پاهات مشت میزدم ...

1/5 ساعت طول کشید ...

و ...

یه ورق بد تو دفتر خاطرات زندگیم نوشته شد ...

امشب بعد از 3 روز دوباره گریه کردم ...

و دلم هنوز داغدار نبودنت هست ...

 

 

 

کنارت

 

صدای خروپف هات میاد... 

بازم تو دلگرمم کردی به بودن ...

به اینکه ادامه بدم این راهو... 

هفته پیش وقتی اون خبر بد و بهم دادن پیش همه تونستم خودمو نگه دارم و گریه نکنم اما تا صدای تو رو شنیدم که گفتی چی شد!  دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و گریه کردم... 

تو چه باوقار سعی کردی آرومم کنی... 

و من چقد دلم شکسته بود... 

تمام مسیر برگشت فکر میکردم... 

بابا زنگ زد... 

مامان زنگ زد... 

و تو دوباره زنگ زدی تا بفهمی حالم بهتر شده یا نه... 

نمیدونم چرا لحظه ای فک نکردم ممکنه تو هم از این خبر غصه دار شده باشی... 

چقدر خودخواهانه گریه میکردم... 

فردا میشه یک هفته... 

و چه یک هفته طولانی! ...

هنوز هیچی معلوم نیس... 

...

 

 

هر چند وقت یکبار به دلیل خلقت خودم شک میکنم

دیروز و امروز دوباره دچار اون شک شدم! 

یکی هست یه راهی بهم نشون بده که یا دلیل این خلقت و بدونم یا اینکه یه راه آسون برای تموم کردن این زندگی نشونم بده... 

اینقدر ترسوام که جرات تموم کردن و هم ندارم... 

دیشب همه زندگیم یهو با هم نابود شد... 

همه آنچه فک میکردم ارزش هست بی ارزش شد! 

کاش باهات آشنا نمیشدم... 

صورت معصوم و دستای مهربونت و هیچ وقت نمیدیدم... 

نمیدونم بعد از من فراموشی بهت سخت میگذره یا آسون... 

ناچارم به رفتن... 

کاش یه جای دیگه باهات آشنا میشدم... 

سخته دوست داشتنت بین اینهمه تحقیر... 

ولی من دوستت دارم... 

چشمامو باز کردم دیدم بهم پیام دادی! 

غیر از اینهمه محبت ازت انتظاری نمیرفت... 

و دیدم که تماس گرفتی و من جواب ندادم... 

متاسفم... 

متاسفم که تو رو هم درگیر خودم کردم... 

همیشه سرمو میگیری تو بغلت و بهم آرامش میدی... 

اما دیگه نمیخام آروم شم... میخام برای همیشه راحت شم... 

من آدم این زندگی نیستم... 

 

منو ببخش.. 

 

نمیدونم اصلا چیزی یا کسی به نام خدا وجود داره که من همش صداش میکنم! 

پس چرا صدای منو جواب نمیدی تو که هستی! 

چه خطای غیرقابل بخششی انجام دادم که مستحق اینهمه بدبختی شدم! 

 

 

هرگز به تو دستم نرسید ماه بلندم

اندوه بزرگی ست چه باشی چه نباشی 

 

 

 

 

 

چیکار کنم؟

 

 

امروز صبح جواب استخارمو اومد

.

از پارسال تصمیم گرفته بودم به انجام این کار اما هی دل دل میکردم ...

.

بازم نمیدونم آیا انجامش درسته؟؟

 

محرم

یه محرم دیگه از راه رسید ...

و من باز هم نمیتونم برم مجالسی که برای این مناسبات برپا میکنن ...

نمیدونم چرا انرژی منفی هستن برام!

امشب بهش قول دادم باهاش برم مجلس ...

از همین الان غصه م گرفته ...

کاش میدونستی دلم میخاد میشد امشب به جای مجلس تو بغل تو باشم ...

دلم برای بغل تنگت، تنگ شده ...

 

نوبتت رسید

کاش بدونی انتخاب بین دو عزیز خیلی سخته... 

کاش منو تو این منگنه نمیزاشتی... 

حالا میفهمم چی گذشته به اونای قبل من... 

منو داری از خودت میرونی... برام خیلی درد داره...  اما داری منو محکم تر میکنی که دل به کسی بسپارم که تو دوسش نداری...