هر چند وقت یکبار به دلیل خلقت خودم شک میکنم
دیروز و امروز دوباره دچار اون شک شدم!
یکی هست یه راهی بهم نشون بده که یا دلیل این خلقت و بدونم یا اینکه یه راه آسون برای تموم کردن این زندگی نشونم بده...
اینقدر ترسوام که جرات تموم کردن و هم ندارم...
دیشب همه زندگیم یهو با هم نابود شد...
همه آنچه فک میکردم ارزش هست بی ارزش شد!
کاش باهات آشنا نمیشدم...
صورت معصوم و دستای مهربونت و هیچ وقت نمیدیدم...
نمیدونم بعد از من فراموشی بهت سخت میگذره یا آسون...
ناچارم به رفتن...
کاش یه جای دیگه باهات آشنا میشدم...
سخته دوست داشتنت بین اینهمه تحقیر...
ولی من دوستت دارم...
چشمامو باز کردم دیدم بهم پیام دادی!
غیر از اینهمه محبت ازت انتظاری نمیرفت...
و دیدم که تماس گرفتی و من جواب ندادم...
متاسفم...
متاسفم که تو رو هم درگیر خودم کردم...
همیشه سرمو میگیری تو بغلت و بهم آرامش میدی...
اما دیگه نمیخام آروم شم... میخام برای همیشه راحت شم...
من آدم این زندگی نیستم...
منو ببخش..